لگد انداز

این ماجرا مربوط به سالها قبل میشه اونروز باز سرظهر بود و چون مامانم خواب بود ، من و محبوب خواهرم و حامد پسر مستاجرمون رفتیم رو اطاقی که روی پشت بوم بود و راه پله پشت بام از اونجا رد میشد منتها یه قسمتش مثل یه اطاق کوچیک بود ما ظهر ها یا میرفتیم اونجا و یا تو زیر زمین چون اگه سرو صدا میکردیم مامانم عصبانی میشد و اونم کاملا دیکتاتور بود و منطقش هم زور بود

 

من و حامد تنها پسرو البته تنها فرزند مستاجرمون که بچه دار نمیشدن و بعد از سالها نذر و از این امامزاده به اون امامزاده این بچه رو گرفته بودن و حالا احتمالا خودتون میتونین حدس بزنین که اگر تب میکرد پدر و مادرش میمردن خلاصه که دقیقا همسن بودیم و یکی دو ماه اختلاف سن داشتیم و محبوب خواهرم کمتر از یکسال و نیم از ما کوچکتر بود البته منم تک پسر بودم ولی تفاوت منو حامد این بود که اونا یه عفریته مثل خواهرمن نداشتن تا از ارزشهای پسر خونه کم کنه اون زمان من و حامد 15 سالمون بود و محبوب هم 13 سالش بود، تابستون بود و مدرسه ها تعطیل بود و محبوب هم کلاس کاراته میرفت و هر شب من و حامد باید میرفتیم و کلی در باشگاه میموندیم تا بیاد و ما تا خونه اسکورتش کنیم حالا خدایی اینقدر اخلاقش هم گند بود که بعید میدونم نصف شب هم میذاشتیش تو کوچه کسی بهش نگاه هم بکنه منتها از اون جایی که تو خونه ما دختر سالاری حاکم بود من افتخار نصیبم شده بود و به سمت نوکری خواهر کوچکترم رسیده بودم
یه مدت بود متوجه شده بودم حامد یجورایی تو کار محبوب رفته بوداوایل سعی میکرد با احتیاط باشه و فکر میکرد من اطلاع ندارم ولی وقتی مطمئن شد من میدونم ولی بی تفاوت هستم دیگه احتیاط رو گذاشت کنارو انگار اصلا من اونجا نیستم

 

اما اینکه من چرا کاری با حامد نداشتم چون اولا از نظر زور و بازو انصافا بمن برتری داشت و تو مدرسه که میرفتیم معمولا اون مدافع من بود و از این نظر خیلی به گردن من حق داشت خصوصا که بچه متعصبی هم بود و بالای دوست و رفیق کم نمیذاشت و مهمتر اینکه هرشب باهام میومد سراغ محبوب و اگر ناراحتش میکردم اونوقت باید خودم تنها میومدم چون در واقع اون بخاطر من نمیومد بلکه بخاطر محبوب میومد و این ماجرای دوستی با محبوب انگیزه زیادی بهش میداد چون نسبت به محبوب نوعی‌تعصب شدید و افراطی داشت و تنها موجودی بود که هر موقع اراده میکرد حامد رو کتک میزد ولی حامد حاظر نبود حتی به مامانم بگه چون نگران بود محبوب رو دعوا کنن و هرشب زودتر از من شال و کلاه میکرد که بریم سراغ خواهرت
از اون گذشته محبوب ما هم خودش میخارید و مطمئن بودم حتی اگه با حامد نباشه ، دنبال یکی دیگه میره لااقل حامد پسر خوبی بود و اونو به انحراف نمیکشیددقیقا نمیدونستم تا چه مرحله ای جلو رفته بودن
تا اینکه طبق معمول ما سه تا بالا بودیم ، اونروز حامدگیر داده بود به محبوب و‌چندبار شوخی هایی با محبوب کرد که بدش اومد و به حامد تذکر داد ولی حامد دست بردار نبودمن میدونستم محبوب ظرفیتش پایین هست و به حامد هم گفتم ولی اهمیت نداد و نهایتا باعث عصبانیت محبوب شد اونم یه لگد خیلی خرکی برای حامد پرت کرد از شانس بد خورد تو تخم حامد
واقعا لگد محکمی بود طوری بود که حامد از بالا افتاد و تقریبا غش کرد شاید محبوب چون تخم نداشت عمق فاجعه رو درک نمیکرد هرچند که اونم خیلی ترسیده بود ولی من کاملا با گوشت و پوستم درک میکردم و میفهمیدم خواهر بی ظرفیتم چه با اون بدبخت کرد حالا اگه مامان حامد اونجا بود و میدید احتمالا اگه از این ضربه سنگین مامانش سکته نمیکرد و جان سالم بدر میبرد سه سوته محبوب رو قصاص میکرد
لحظات اول منم شوک بهم وارد شده بود و همینجوری خیره شده بودم به حامد که یهو محبوب گفت داداشی جونم تو رو خدا یه کاری بکن یهو چش شد؟ فقط یه لگد زدم بهش ! خودت که شاهد بودی فقط من یکی بهش زدم یه لحظه به خودم اومدم و نگاه محبوب که کردم دیدم طفلی واقعا ترسیده بود

 

از یک طرف خودم هم خیلی ترسیده بودم و نگران بودم تخمش اسیب دیده باشه و چون همه امید بابا و ننه اش برای ادامه نسلشون به حامد بود ، تخمهای اون از چشم خودشون مهمتر بود ، کاملا دست و پامو گم کرده بودم ولی محبوب خواهرم خیلی وضعیتش خراب بود کاملا از ترس رنگش پریده بودهمون گفتن داداشی جونم کافی بود که من اوج استیصال خواهرمو بفهمم چون فقط زمانی بجای داداش از کلمه داداشی استفاده میکرد که یا بخواد خرم کنه و سواستفاده کنه یا اونقدر عرصه بهش تنگ بود که تنها امیدش من بودم
دوباره با لحن ملتمسانه ای محبوب بمن گفت داداش چیکار کنیم ؟ تو رو خدا یه کاری بکن
سوال محبوب سبب شد بخودم بیام و‌گفتم کمک کن ببریمش سر پشت بوم اگر کمی ادرار کنه دیگه مشکلی پیش نمیاد
حامد از درد انگار گلوله خورده بود تا شده بود ولی انصافا خیلی بد زدش و اون لگد از یک گلوله چیزی کم نداشت و فقط یک الاغ میتونست همچین لگدی برا دشمن بندازه که البته که محبوب ما هم یجورایی میشد الاغ بحساب بیاریش
با محبوب زیر بغلش رو گرفتیم و بردیمش بیرون گفتم محبوب زیر بغلش رو میتونی بگیری نگهش داری ؟
گفت نه داداش سنگینه گفتم پس یه کاری کن من نگهش میدارم تو کمک کن بتونه ادرار کنه ، محبوب گفت چیکار کنم ؟
گفتم یکم شلوارش رو بکش پایین محبوب کشید پایبن گفتم دودولش رو نگه دار تا ادارا کنه ( بکار بردم کلمه دودول بجای کیر یه جورایی بهم حس خجالت میداد. منتها چاره ای نبود ) محبوب گفت چطور نگه دارم ؟ دیگه عصبانی شدم و گفتم کره خر چطور تو استفاذه از پای شکسته ات خوب استادی و به مهارت چهارپاها لگد میندازی اما نوبت به دستت که میرسه انگار میخوای بمیری چطور نداره با دستت بگیرش ، محبوب که بعد از اینکه من‌سرش داد کشیدمو دعواش کردم‌ اشکاش سرازیر شده بود و داشت با خودش میجنگید که گریه نکنه ولی اشکاش رو نمیتونست نگه داره با خجالت همراه با چندش و از روی ناچاری با نوک انگشتاش کیر حامد رو گرفت
نه من و‌نه محبوب تو اون لحظات هیچ نظری نداشتیم و اونقدر نگران بودیم و ترسیده بودیم که فکرمون فقط رو حامد متمرکز بود و حامد هم خیلی حالش خراب تر از این حرفها بود مثلا با اینکه کیرشو محبوب با دست گرفته بود ولی حتی یکم هم تکون نخورد

 

چند دقیقه ای منتظر شدیم ولی حتی یک قطره هم نتونست ادرار کنه دیگه واقعا ترسبده بودم گفتم محبوب بیاببریمش تو راه پله یکم تخمهاشو ماساژ بدیم تا ببینیم ورم نمیکنه
محبوب کمک کرد بردیمش درازش کردیم البته حامد هم یکم حالش بهتر بود و حس میکردم داره فیلم بازی میکنه ولی خوب منم موافق فیلم بازی کردنش بودم لااقل محبوب یه تنبیه درست و درمون شده بود ، شلوار و شرتشو پایین کشیدمو و گفتم محبوب من دلم ورنمیداره به دودول و تخم حامد دست بزنم گندی هست که خودت زدی خودت هم باید انجامش بدی ، گفت اشکال نداره بگو باید چیکار کنم بهش گفتم اروم تخماشو که زیر دودولش هست و باید ماساژ بدی منتها فشار ندی چون جای حساسیه محبوب نشست بین دو پای حامد وبا یه دستش کیر حامد رو گرفته بود و با دست دیگه اش تخماشو ماساژ میداد و همچنان اروم‌ گریه میکرد چند دقیقه ای که با تخمای حامد ور رفت کیرحامد بلند شد و یو اش یواش کاملا راست کرد دیدم محبوب گفت داداش چرا اینجاش اینجوری شد گفتم ببین ماساژه جواب داد و داره بهتر میشه همینجوری ادامه بده محبوب ده دقیقه ای دیگه محبوب تخمای حامد رو ماساژ داد آب کیر حامد هم زده بود بیرون ولی محبوب به رو خودش نمیاوردو کاملا مشخص بود خودش هم دوست داره تا اینکه یهو مامانم صداش زد و محبوب مجبور شد بره اونروز رو هیچوقت نتونستم فراموش کنم و هر موقع یادم می افتاد کلی تحریک میشدم حامد ایناهنوز هم مستاجر ما هستن البته بابا و ننه اش رو خدا بیامرزه فوت کردن ولی حامد خودش طبقه بالای خونه ما هستن با این تفاوت که جبران بابا ننه اش رو کرد و حالا 4 تا توله سگ قد و نیم قد داره که‌ تابستونا ما از دستشون آرامش نداریم چند روز پیش من خونه حامد اینا بودم دخترش یه لگد انداخت یعنی میلیمتری از کنار دودول پسره رد شد و به نزدیک دودولش خورد یهو من و حامد همزمان بهم‌ نگاه کردیم ، و خواهرم هم دخترش رو‌ یه کتک مفصل زد که دیگه لگد نندازه من به خواهرم گفتم‌بله دیگه تفاوتش با خودت اینکه که کسی تچ رو اینجوری کتک نزد تا عبرت بشه لگد نندازی خواهرم گفت تو که بدتر از کتک منو تنبیه کردی
اما یک مطلب رو تو طول زمان فهمیدم و اون اینکه من نسبت به حامد یه ویژگی برجسته دارم اونم اینه که یک خواهر دارم که به اندازه یک دنیا برام ارزش داره و‌ایکاش چندتا داشتم. و یا اون زمان به اندازه امروز میفهمیدم تا از صمیم قلب نوکریش رو میکردم و نه به زور

 

نوشته: م